تبليغاتX
مرد نامرد مردنما
















مرد نامرد مردنما

زكام و ولگردی

 
كتابی خواندم در باره جان دوس پاسوس

كه زمانی كمونيستی دو آتشه بود

اما آخر كار سر در آورد از تپه های هاليوود

با كلی مال و منال و روزنامه وال استريت جورنال به دست.

 

اين خيلی اتفاق می افتد

اما آن چه كم پيش می آيد محافظه كار جوانی است كه

تبديل شود به كمونيست پير و سفت وسخت.

 

محافظه كارهای جوان هميشه

 تبديل به محافظه كارهای پير مي شوند.

محافظه كاری باشير در جانشان شده با خون بدر می آيد.

اما وقتی راديكالی جوان

كمونيستی پير می شود

منتقدين و محافظه كاران

با او كنار می آيند

مثل كنار آمدن با ديوانه ای

كه از تيمارستان فرار كرده است.

 

 

 

 ۲-

                                             گاو در كلاس هنر

 

هوای خوب

مثل

زن خوب است

هميشه نيست

زمانی كه هم است

ديرپا نيست.

مرد اما

پايدار تر است.

اگر بد باشد

مي تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به اين زودی بد نمي شود.

 

اما زن عوض می شود

با

بچه

سن

رژيم

سكس

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش.

زن را بايد پرستاری كرد

با عشق.

حال آن كه مرد

مي تواند نيرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند.

 

 

 

 

۳-

                                             انتظار

 

در انتظار مرگ هستم

چون گربه ای كه

در كمين است

بپرد روی تخت.

 

دلم به حال زنم می سوزد

خواهد ديد

اين تن خشك شده را

اين پوست رنگ پريده را.

يك بار تكانش خواهد داد

شايد هم برای بار دوم.

"هنک!؟"

هنك جوابی نخواهد داد.

 

مرگ نيست كه نگرانم مي كند

زنم است

كه خواهد ماند با

تلی از هيچ.

دلم می خواهد او بداند

 شب هايی كه كنارش می خوابيدم
حتی بگو مگو های بيهوده
چه محشر بودند.
و می خواهم
آن دو واژه دشوار
كه هميشه از گفتنش وحشت داشتم
بر زبانم بيايد:
دوستت دارم.


نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 19:56 توسط محمد| |

عشق این احساس عجیب ٬ عجیب چون برایمان شناخت ناپذیر است . چون کارهایی که میکنیم که دلیلی برایشان نداریم . جاهایی که با هم قرار میگذاریم میرویم ٬ یادداشتهایی که برای همدیگه مینویسیم و تمام کارهایی که میکنیم شناخت ما از عشق است ٬ چیزهایی که ما در تلوزیون دیده ایم یا در کتابها خوانده ایم . نوعی عشق که ممکنه فکر کنیم عشق واقعی است اما اینها عمل است ٬ اعمالی که ممکنه از صحبت کردن تاثیرگذارتر باشه  اما احساس است که از عمل هم تاثیرگذارتره . احساسی که به یکدیگر داریم و منتقل میکنیم در رابطه ی عشقی ما نقش پر رنگ تری دارد .

عشقی که به همدیگر داریم و کارهایی که میکنیم مثل بازی سنگ کاغذ قیچی است. البته که این اعمالی که به لفظ عمل یاد شد همراه عشق واقعی است  و وقتی شما عاشق شخصی هستید دوست دارید دست معشوقتون رو بگیرید یا یک یادداشت در جیب کتش یگذارید که معشوقتون بخونه و بدونی که بهت فکر میکنه . دوست داری بوی معشوقت رو حس کنی و بهت بگه تو کامل هستی . دوست داری ببوسیش و احساس خوبی یهش دست بدی . دوست داری اهنگهایی که اون گوش میده رو گوش کنی تا بتونی بهتر درکش کنی و نیازهای اونو در خودت بیشتر پرورش بدی ٬ همه ی این کارها رو میکنی تا بدونه تو عاشقش هستی .

ممکنه فکر کنی این کارها قوانینی هستند در عشق ولی در عشق قانونی وجود ندارد ٬ هیچکس نیست که به تو بگه کار اشتباهی داری انجام میدی حتی خودت ! چون نگاه کردن به عقب برای چیزهای کوچک تو رو نگران میکنه چون میدونی عشق یعنی گذشت ٬ عشق یعنی نگه داشتن اون و ترسیدن از اینکه از دستش بدی چون هر لحظه ممکنه و این ترس ٬ ترس زیبایست که تو رو حلق آویز نگه میداره .

عشق واقعا یعنی ترس؟ من این طور فکر نمیکنم ولی چیه که ما رو میترسونه ٬ ما میترسیم چون فکر میکنیم قانونی رو زیر پا گذاشتیم ٬ وقتی رابطمون بهم میخوره میپرسیم از خودمون : مگه من چه اشتباهی کردم ؟! چون فکر میکنی عشق قانون داره ولی چیزی که منجر به از دست دادن رابطه می شود اینه که فکر میکنیم قانونی وجود داره .

من خودم از اینکه به طور قطع در عشق قانون داره یا نه ؟ هیچ نظری ندارم ولی معتقدم اگر احساسمون را در اولویت قرار دهیم تاثیر بسزایی در رابطه داره . البته همانطور که عشق حصر و مرزی نداره هر کسی نظر خودشو داره و درسته .

بر گرفته از  le love  

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 19:46 توسط محمد| |

I want you to know
one thing.

You know how this is:
if I look
at the crystal moon, at the red branch
of the slow autumn at my window,
if I touch
near the fire
the impalpable ash
or the wrinkled body of the log,
everything carries me to you,
as if everything that exists,
aromas, light, metals,
were little boats
that sail
toward those isles of yours that wait for me.

Well, now,
if little by little you stop loving me
I shall stop loving you little by little.

If suddenly
you forget me
do not look for me,
for I shall already have forgotten you.

If you think it long and mad,
the wind of banners
that passes through my life,
and you decide
to leave me at the shore
of the heart where I have roots,
remember
that on that day,
at that hour,
I shall lift my arms
and my roots will set off
to seek another land.

But
if each day,
each hour,
you feel that you are destined for me
with implacable sweetness,
if each day a flower
climbs up to your lips to seek me,
ah my love, ah my own,
in me all that fire is repeated,
in me nothing is extinguished or forgotten,
my love feeds on your love, beloved,
and as long as you live it will be in your arms
without leaving mine.

Pablo Neruda

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 15:32 توسط محمد| |

"every portrait that is painted with feeling is a portrait of the artist , not of the sitter"

oscar wilde

همچنین احساسی که این نوشته به شما دست می دهد احساس نویسنده ی آن است و یک گل با احساسی مثل شما که اونو درکش می کنه

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 14:42 توسط محمد| |

نمی دونم خوابم یا بیدارم هیچ کس نیست.

عین این فیلم های وسترن تو یه شهر متروک ٬ تو این خیابون های ساکت که انگار دهنشونو چسب زدن

دارم می چرخم دور خودم ٬ چشمامو می بندم ٬ خستم.

چه جمعیتی! من تو این شلوغی جمعیت چیکار میکنم ٬ دوباره پلک میزنم ٬ نه من تنهام

من تنهام بین این همه ٬ من کجام

چیکار میکنم ٬ این آینده ی مبهم کجاست . فقط میدونم

دلم میخواد تو یه آغوش گرم

یک نفس گرم

یک معنای گنگ

بمونم تا همیشه.

خودم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:30 توسط محمد| |

ویلیام باتلر ییتز ٬ از زبان زن جوانی که در برابر آینه به آرایش نشسته است .

اگر می بینی که مژگان خود را کمی سیاه تر می کنم

و چشم ها را روشن تر

و لب ها را سرخ تر

و از این آینه آن آینه می پرسم

آیا خوب شده است؟

مپندار به خودبینی پرداخته

و کاری بیهوده می کنم

زیرا من در جستجوی چهره ای هستم

که پیش از آفرینش جهان داشته ام .

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 20:38 توسط محمد| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:47 توسط محمد| |

تسخیر یک کشور بزرگ از تسخیر قلب کوچک یک زن آسانتر است.

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:37 توسط محمد| |

The true poet has no choice of material. The material plainly chooses him, not he it. ~ J. D. Salinger

Is there not glory enough in living the days given to us? You should know there is adventure in simply being among those we love and the things we love, and beauty, too. ~ Lloyd Alexander

If you don't have enemies, you don't have character. ~ Paul Newman

True originality consists not in a new manner but in a new vision. ~ Edith Wharton

Truth is always strange;
Stranger than fiction.
~
Lord Byron in Don Juan ~

I somehow see what's beautiful
In things that are ephemeral.
I'm my only friend of mine,
And love is just a piece of time
In the world
In the world.
And I couldn't help but fall in love again.
~
Zooey Deschanel ~

The great secret of success is to go through life as a man who never gets used up. That is possible for him who never argues and strives with men and facts, but in all experience retires upon himself, and looks for the ultimate cause of things in himself. ~ Albert Schweitzer

Conscious faith is freedom.
Emotional faith is slavery.
Mechanical faith is foolishness.
~
G. I. Gurdjieff ~

Whenever a separation is made between liberty and justice, neither, in my opinion, is safe. ~ Edmund Burke

That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it.
Oh, no, I've said too much.
I haven't said enough.
~
R.E.M. ~

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:19 توسط محمد| |

«گر مرد رهی ، به ره نظر باید داشت / خود را نگه از هزار خطر باید داشت

در خانه دوستان چو گشتی محرم / دست و دل و دیده را نگه باید داشت »

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:20 توسط محمد| |

Design By : Night Melody